ابر خاکستری بیِ باران
  
 
 
اردیبهشت 1383
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
یکشنبه 30 فروردین ماه سال 1383

 من هستم ، من وجود دارم ، من اینجا هستم ، تنها من هستم که زندگیم را می‎سازم ، تنها من و نه هیچ‎کس دیگر .  

من باید با کمبودها ، خطاها ، گناهان و اشتباهات خود  رو در رو قرارگیرم . از نبودن من هیچ‎کس به اندازه من رنج نخواهد برد ، اما فردا روز دیگری است و من باید تصمیم بگیرم که رختخواب را ترک کرده ، دوباره زندگی کنم و اگر شکست بخورم ، نه تو را سرزنش می‎کنم ، نه زندگی را و نه خدا را . “

 
چهارشنبه 26 فروردین ماه سال 1383

کتاب از جیب پسرک افتاد !

خم شد ، اما پدر پیشدستی کرد و کتاب را برداشت و با چشمان دریده از وحشت و دهان بازمانده از تعجب گفت : - همخوابگی ... زناشویی ! ... به‎به ، بسیار خوب ، بسیار پاکیزه ! عکس هم که دارد !! ... آه ... این دیگر بدتر !

پسرکه 14 ساله ، از شرم سرخ شده بود و سرافکنده ، حرفی برای گفتن نداشت !

آنگاه پدر با قدم‎هایی بلند در عرض و طول اتاق به قدم‎زدن پرداخت ، کتاب را در دستش بازنگه‎داشته بود و چشمانش در حدقه می‎گشت ، به نفس افتاده  و حالت سکته به او دست داده بود !

پدر دشنام می‎داد و مادر مادام گریه می‎کرد و پسرکش را نابه‎کار و از دست‎رفته می‎دید !

خطاکار می‎پنداشتندش! و چه سنگین نگاهش می‎کردند! و هیچ‎کس ، هرگز،  در مورد پسرک به کلمه نیاز نیندیشید !...


 
یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1383
 

بهار پیش‎از آنکه حادثه‎ای در طبیعت باشد ، حادثه‎ای‎ست در قلب آدمی و پیش‎از آنکه در طبیعت محسوس باشد در حسی انسانی وقوع می‎یابد .
این در بهار گل نیست که باز می‎شود ، گره‎های روح انسان است ...
----------------------------------------------------------------
در ضمن :
     مرغ و خروس و اردک ، عید همه مبارکــــــــــــــــــــــــــ ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 38279


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها