| |
| چهارشنبه 26 آذر ماه سال 1382 |
|
وقتی به اینهمه دلتنگی و فاصله که روی دستم مانده نگاه میکنم دلتنگیم افزونتر میشود و فاصله اِنگار دورتر ! وقتی به روزهای خوش گذشته فکر میکنم اِنگار که خوابِشان دیده باشم در خاطرات آن روزها غرق میشوم آنقدر که حتی نفس نمیکشم ، اِنگار که میمیرم و دوباره پا میگیرم ! فاصله بین دو رسیدن ، بین دو باهم بودن ، فاصله بین دو زندگی ، مثل بودن در برزخ ! مثل لحظات بغضآلود ، دندان بههم فشردن تا اشکی نریختن ! مثل ایستادن لب پرتگاه ، تِلوتِلو خوردن تا نیفتادن ! مثل دور بودن ، دندان بر جگر گذاشتن تا رسیدن ... سرانجام روزی رسیدن ... مثل زمزمههای شبانه ، آرام ماندن تا فریادی برنیاوردن ! مثل وقتهای دیدار ، کوتاه بودن تا روزی دوباره تکرار شدن ! مثل من ... مثل تو ... مثل ما ، صبور بودن تـــــــــــــا یکی شدن ... |
|
| |
| پنجشنبه 20 آذر ماه سال 1382 |
|
” زندگی شاید آن جشنی نباشد که من و تو آرزویش را داشتیم ، اما حالا که به آن دعوت شدهایم بگذار تا میتوانیم برقصیم . “ |
|
| |
| دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382 |
|
|
کلاغ پَر ... گنجشک پَر ... هرکسی جز خودت پَر ... |
|