| |
| سه شنبه 27 آبان ماه سال 1382 |
|
از شبزندهداری دیشب ، حداقل این و فهمیدم که : خدایا ... پاکم کن ، خاکم کن ...  |
|
| |
| دوشنبه 26 آبان ماه سال 1382 |
|
« مهربانم دلتنگ نباش ... زندگی ، بدونِ روزهای بَد نمیشود ، بدون روزهای اشک و درد و خشم و غم . اما روزهای بد ، همچون برگهای پاییز ، باورکن که شتابان فرو میریزند و زیر پاهای تو ، اگر بخواهی ، استخوان میشکنند و درخت ، استوار و مقاوم برجای میماند . عزیز من ... برگهای پاییز ، بیشک ، در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند ... » |
|
| |
| پنجشنبه 22 آبان ماه سال 1382 |
|
همین صبح ، رانندهای فریادمیزد : ” تجریش ، تجریش سرپل ، دونفر ... “ ... وباز دوباره خاطرات بیمحابا به ذهنم هجوم آوردند . |
|