| |
| دوشنبه 3 شهریور ماه سال 1382 |
| آخر راه ... بنبست یا میانبُر ؟! |
------------------------------------- « به آخر راه نزدیک شدم اینقدر نزدیک که حس میکنم می فهمم – میبینم به آخر راه همیشه آخر رو دوست داشتم چون تکلیف ها در آخر روشن میشه بودن یا نبودن – دیدن یا ندیدن مردن یا زنده موندن خندیدن از درد یا گریستن از شادی همه و همه آخر راه اتفاق میافته راه چیزی که من و تو رو به هم پیوند میده یا از هم جدا میکنه به آخر که میرسی میدونی که چی هستی کی هستی تو راه که هستی هیچی نیستی قصه راه برای دل من و تو هیچوقت تمومی نداشته و نداره و اگه فکر میکنی راهی نیست پشت سرتو نگاه کن ببین کجایی و چی داری و کجا میری از من بپرسی میگم مسافری هستی که دنبال دلت راه افتادی همراه دلت شدی میخواهی به آخر بررسی پیاده یا سواره برات فرقی نداره شب و یا روز هم فرقی نداره از من بپرسی میگم روز بهتره تا شب پیاده بهتره از سواره آخه تو این راه شلوغ با این همه آدم جوینده به آخرش که میرسی بوی نفرت رو بیشتر حس میکنی همیشه تصمیم همینه –که ایندفعه راه رو درست همراه رو درست – و مقصد رو درست انتخاب میکنی اما اولین اشتباه رو جایی مرتکب شدی که میخواهی انتخاب کنی ولی دلت رو به راه نمیدی تا بهت همراه بده آخه دنبال همراهی میگردی که خودش نیاز به همراهی داره دل از دل گم کردهای میخواهی که خودش سالهاست همه چیزش رو گم کرده تصمیم گرفته بودم تا آخر این راه چیزی نگم وچیزی ننویسم ولی چون فرصت کمه و راه زودتر از اون که فکر کنی به آخر میرسه بهت میگم که راه بیفت – تند نه ، کند هم نه تنها هم نه فقط راه بیفت من نیمه راه منتظرم – منتظر رسیدن البته اگر از همون راهی بیایی که من منتظرم ... »
|
|
| |
| یکشنبه 2 شهریور ماه سال 1382 |
| نگاه تو |
--------- آسمان صاف و شب آرام ، فقط چشمان توست که میدرخشد و به من لبخند میزند و من چقدر این نگاه مهربان را دوست دارم و من چقدر به این نگاه پُر از مهر عادت کردهام و تو چه سخاوتمندانه آن را به من ارزانی میداری و هرگز از من دریغ نمیکنی . آخر بگو چگونه میتوان تو و این نگاه مهربان را ترک کرد ؟! چگونه میتوان گذشت ؟! حرف از فراموش کردن نمیزنم ، فراموشی در تصور من نمیگنجد ، ولی آخر چگونه ؟؟ چگونه ترک کنم تو را ، تویی که با دیدنت همه چیز را فراموش میکنم جز خودت ! تویی که با دیدنت قلبم تند میزند و اینگونه برایت ابراز عشق میکند ! و چگونه ترک نکنم تو را ؟! تویی که تمام غمهای ناگفته را ناخواسته به من چشاندی ! تویی که از تمام این ناراحتیها بااطلاعی ولی متاسفانه هیچ کاری نمیتوانی انجام دهی ! ( در این مورد به تو حق میدهم . من همیشه حق را به تو دادهام ! ) تویی که با دیدنت هیچ امیدی از آینده در دلم نمیدرخشد ! تو همیشه به من ابراز عشق کردهیی ولی تا به حال فکر کردهیی این عشق به چه قیمتی ؟؟ تو را برای چه کسی تعریف کنم ؟ از تو برای که بگویم ؟ تو در ذهن هیچکس نمیگنجی ! هیچکس نمیتواند مهربانی و عطوفتت را درک کند ، همه ظاهرت را میبینند و چه سنگین به من نگاه میکنند ! و من چه بیمهابا زیر این سنگینی خرد میشوم ، لِه میشوم ... |
|