| |
| شنبه 31 خرداد ماه سال 1382 |
| دریغ از عشق ، که آمد ، و باز هم نشد ... |
--------------------------------------------------- اتهامی وجود ندارد متهمی در کار نیست چرا فکر میکنی برای رفتن یا ماندنم باید دنبال دلیل بگردم ؟! بیدلیل آمدم با دلیل میروم ! بیآنکه تو را متهم به انجام کاری کرده باشم نه تو متهمی و نه من ما تنها آدمهای کم تجربهای بودیم که اکنون تجربهای دیگر به گنجینه خود افزودیم پس دست خالی نمیرویم ناراحت نیستیم و دلتنگ نیز هم ... ********************************* این رو دوست خوبمون عاشق(!) در مورد یکی از نوشتههام( رفتنیم )برام فرستاده ، شما هم ببینید ، جالبه... |
|
| |
| سه شنبه 27 خرداد ماه سال 1382 |
| باران |
-------- شب است ، باران میبارد ، بیامان ، تنها در اتاق ، در تاریکی و سکوت نشستهام ، تنها صدای باران است ، بیپایان . اما من منتظر شنیدن صدای دیگری هستم ، صدایِ تو ، صدایِ پای تو که از دور میایی ، میدوی و زیر پنجره اتاق متوقف میشوی ! چشمهایم را میبندم ، سنگ ریزهایی به پنجره میزنی ( این علامت هر شب است ) . پنجره را باز میکنم ، آه ... ، خیس بارانی ... ! ، میخندی ، میخندم . حاضرم ، این هم چترم ، پاورچین ... پاورچین ... پایین میایم ، در را که پشت سر میبندم ... پرواز میکنم ،پرواز میکنیم ، میدویم . تو به چترم نگاه میکنی ، میخندی و من آن را جایی جا میگذارم ... و باز میدویم ... نزدیک صبح است ، اما خستگی بیمعناست ، اِنگار نه اِنگار که تمام شب را دویدهاییم ، خندیدهاییم ، پرواز کردهاییم ، گفتهاییم ، راه رفتهاییم ... وقت خداحافظی ست ، چارهایی نیست ، برای حفظ راز شبانه باید رفت . آرزو میکنیم زمان در همان لحظه متوقف شود تا مجبور به رفتن نباشیم ، آرزو میکنیم ......... ، صدای مادرم را میشنوم ... بیدار شو .... خواب میبینی ؟ ... بیدار شو ........... ، آرزویمان برآورده میشود ، زمان در خواب من متوقف میشود ... و راز شبانه حفظ میشود ... |
|
| |
| شنبه 24 خرداد ماه سال 1382 |
| شکلات |
---------- با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم توی دستش . او یک شکلات گذاشت توی دستم . من بچه بودم . او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که میشناسمش . خندیدیم . گفت:دوستیم ؟ گفتم:دوستِ دوست گفت:تا کجا ؟ گفتم:دوستی که تا ندارد گفت:تا مرگ! خندیدم و گفتم:من که گفتم تا ندارد گفت:تا پس از مرگ گفتم:نه ، نه ، تا ندارد گفت:قبول ، تا آنجا که همه دوباره زنده میشوند یعنی زندگی پس از مرگ بازهم باهم دوستیم ، تا بهشت ، تا جهنم ، تا هرکجا که باشد من و تو باهم دوستیم خندیدم و گفتم:تو برایش تا هرکجا که دلت میخواهد یک تا بگذار ، اصلا“ یک تا بکش از این دنیا تا سر آن دنیا ، اما من اصلا“ تا نمیگذارم . نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمیکرد . میدانستم که او میخواست دوستیمان تا داشته باشد . دوستی بدونِ تا را نمیفهمید . گفت:بیا برای دوستیمان یک نشانه بگذاریم گفتم:باشد ، تو بگذار گفت:شکلات ، هر بار که همدیگر را میبینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشد ؟ گفتم:باشد . هر بار یک شکلات میگذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دستِ من . باز همدیگر را نگاه میکردیم ، یعنی که دوستیم ، دوستِ دوست . من تندی شکلات را باز میکردم و میگذاشتم توی دهانم و تند تند آن را میمکیدم میگفت:شکمو! تو دوستِ شکمویی هستی و شکلاتش را میگذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ میگفتم:بخورش میگفت:تمام میشود ، میخواهم تمام نشود و تا همیشه بماند ... صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدامش را نمیخورد . من همهاش را خورده بودم . گفتم:اگر یک روز شکلاتهایت را مورچهها بخورند یا کرمها ، آنوقت چهکار میکنی ؟ گفت:مواظبشان هستم میگفت:میخواهم نگهشان دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلات را میگذاشتم در دهانم و میگفتم:نه ، نه ، تا ندارد ، دوستی که تا ندارد . یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شدهام . من همه شکلاتهایم را خوردهام . او همه شکلاتها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . میخواهد برود . برود آن دور دورها . میگوید:میروم اما زود برمیگردم . من میدانم ، میرود و برنمیگردد . یادش رفت شکلات را به من بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم:این برای خوردن . یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش . گفتم:این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلاتهایش . هردو را خورد . خندیدم . میدانستم دوستی من تا ندارد . میدانستم دوستی او تا دارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلاتهایم را خوردم . اما او هیچکدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟!
زری نعیمی |
|